X
تبلیغات
"اولین قانون "

اتش و گل

بعضی میگویند که دنیا در کام اتش به پایان میرسد ،

بعضی میگویند در یخ،

انچه من از سر هوس چشیدم،

من با انان میمانم که اتش خواهند،

گر انچه اگر دوباره نابود شوم ،

همه چیز تنفر را میدانم،

گویم این را ،

برای نابودی یخ ،

که عظیم است ،

و کافی

"رابرت فراست"

پ.ن: وقتی زنگ زد بهم گفت دیگه میخوام با یکی دیگه دوست شم..... ناراحت نشدم

پ.ن:ولی بهم ثابت شد که درست میگفتم

پ.ن:شدیدا تنهایم

پ.ن:الانه که دوباره بارون بگیره ....اسمونم عجب دله پری داره

یخ و اتش مثل تضاد بین بهشتو جهنم میمونه

 

داستانک

بهم میگه :1000000 سال برای خدا چقدره ؟

بهش میگم :1 دقیقه

بهم میگه :10000000یرو براش چقدر هست ؟

بهش میگم : 1 پنی

بهم میگه :خدایا 1 پنی به من بده  

بهش میگم : اره باشه فقط 1 دقیقه باید به خدا وقت بدی !

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 9:58 نويسنده میلاد توهم |

اسون نبود

اصلا از کجا شروع ؟

بذار بگم :

صداهای لعنتی که همیشه تو سرم بود

همیشه اسممو صدا میکنن

فکر کنم دیوانه شدم

دارم میرم به مرز جنون

یکی کمکم کنه

بعضی موقعا موضوع واسه فکر کردن کم میارم

دوست داشتن واسه من معنی نداره

فکر کنم به خاطر اینکه تا حالا واقعا عاشق نشدم

به من بگو کی ادما عوض میشن ؟

وقتی نور خورشید رو میبینم میفهمم که خسته شده

از تنهایی خسته شده

از اینکه هیچکی نمیخواد بهش نزدیک شه

بعضی وقتها مرز بین واقعیت تخیلم رو گم میکنم

لعنتی

میخوام بدونم چرا ؟ چرا ما همیشه سزاوار بدترین ها هستیم

همیشه بدنبال جواب های سوالام بودم

اما الان مهم نیست

دنیا سیاه سفید شده

بهم بگو همش یه کابوسه

اره همش یه کابوسه

ولی چقدر طولانی هست

کاش میشد همه چیز اسون بشه

چی میشد فیلم زندگی ما هم تو قسمت اول تموم بشه

چی میشد قدرت بی مفهوم بشه

چی میشد مردم نقابهاشون را در ور میداشتن

کی میدونه اخرش چی میشه

پ.ن:اینجا تعطیل است

پ.ن:وقت گناه کارگران

پ.ن:از مرگ نمیترسم ، از اینده نمیترسم ، از ادما بیشتر از همه میترسم

پ.ن:بعد از پنج سال سر امتحان از رو یکی تقلب کردم :)

بیخیال رفیق ....

داستانک

هومن میگه : قوی ترین مهره ی شطرنج

وحید میگه:شاه

هومن میگه : نه...... وزیر

من میگم: صفحه شطرنج!

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:4 نويسنده میلاد توهم |

شروعی برای پایان دوباره

مرگ خاطره های قشنگ

دیگر زیبای از نظر من زیبا نیست

شاید یکی دیگه هوامو نداره

خیلی وقت ها از خودم میپرسم

"ما برای چی میجنگیم "

برای چی هنوز تو فکر زمین زندن همدیگه هستیم

من تنهای تنهام

یعنی کسی نیست که با من برقصه ؟

ارزوهایم به زمان پیوستن

شروع میکنم به دویدن در خاطره هام

دنبال چی باید بگردم

اخرین انسان واقعی

مطمئنم که دیدمش

خدایا تو زمان رو داری

اما نمیتونی یک ساعت رو به من توجه کنی

وقتی زیر بارون راه میری دوست داری یکی باهات باشه

یکی براش درد دل کنی

یکی که تو رو بفهمه

همیشه منتظرش بودم که بیاد

امید داشتم که زیر بارون ببینمش

اما بیاد اخرش تلخ تموم بشه

چی میشد اگه زمان برمیگشت

به زمانی که من نبودم

پ.ن:زندگی مثل یه فیلم می مونه

پ.ن:هی یکی فیلم رو گذاشته 3 ایکس

هی لعنتی فیلم رو بذار رو 1 ایکس

قهوی بدون شکر رو دوست دارم .....

داستانک

بهش میگم ستاره تو کدومه

میگه : اونی که از همه پر رنگ تره ..... اون گوشه

بهم میگه :میلاد ستاره تو کدومه

بهش میگم :ستاره من روزارو معلوم میکنه 

بهم میگه : اره حتما

بهش میگم :خفه شو

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 15:43 نويسنده میلاد توهم |

اره همه دیوانه شدن

سعی نمیکنم مخفی شم

من همین هستم که باید باشم

وقعا راه ادما مشخص هست

چرا راهشون رو گم میکنن

تو چشمام نگاه کن چی میبینی

یه جوان که سعی میکنه مخفی نباشه

من این دنیا رو نمیخوام

من دنیایی رو میخوام که توش شادی باشه

من عاشق تنهایی قدم زدنم

من عاشق راه دور پای پیادم

زخم زبون های دیگران منو نمیشکنه

درد های من تسکین نمیگیرن

شاید تقدیر این بوده

بدون نقاب کجا مخفی میشی ؟

ادما خودشونه گم کردت

چون تو دروغهاشون داره زندگی میکنن  

 نمی تونم خودم رو تو اینه نگاه کنم

میترسم تصویرم در اینه هم از تصویر بودن من شرم کنه

اگه بال داشتم میرفتم به جایی که هیچ ادمی نباشه

جنگ خیلی وقته تموم شده

پس چرا ادما هنوز بی دلیل میمیرن

جنگ فقط یه بهانس

جنگ فقط ابزاری برای حذف ادمای اضافه مثل من است

یه زمانی ادمایی بودن که جون خودشون رو به خاطر دیگران به خطر می انداختن

حالا یه زمانی شده یکی برای جون دیگران هم ارزش قائل نیست

من تو تاریکی خودم رو شناختم

همیشه همیشه میترسم دیگران تنهام بذارن

سرمای تلخ من تو خودش اسیر کرده

حرفام سرده نه ؟

پ.ن:زندگی مثل یه صفحه شطرنج ادما هم یکی از مهرها

شما کدوم یکی از مهرها هستی

شاه، وزیر ،رخ ، اسب یا شاید هم سرباز

پ.ن:لعنتی چه برفی گرفت !

من میتونم ....................

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 13:55 نويسنده میلاد توهم |

زمان طولانی هست که به کوتاهی خسته شدم

منو ببنید من میتونم قول بدم که اینده چیزی واسه از دست رفتن رو نداره

پایان دنیا نزدیکه ما هم میبینیمش

نه به دست ادما ،

به دست طبیعت

من تاریکی زندگی میکنم

ترس رو دوست دارم

شاید امن ترین زمان برای نفس کشیدن زمانی که مردم تو رختخواب هاشون خوابن

خونه شروع به نفس کشیدن میکنه اره نفس میکشه !

حتی یه هتل زمانی ادمهاش خوابن تبدیل میشه به یه جای جادویی

رادیاتور ، صندلی ها ، پیشخون همه و همه جادویی میشن

بعضی چیزها وقتی ادما نیستن جالبه

بعضی موقعا با ادما قشنگ میشه

بهت میگم دنیا رو دیدم داشت نابود می شد من داشتم میخندیدم

وقتی یه بچه رو میبینم که میخوره زمین

بهش میخندم

اما هیچ وقت کمکش نمیکنم

باید بتونه بلندشه

اگه الان کمکش کنم یه بچه محکم نمیشه

نه نمیشه

پسر!

بعضی موقعا به خودم می گم اگه یه روز بچه ام گفت از گذشته برام بگو

چی بهش بگم ؟

بگم از اینکه پسری بودم از نظر دیگران احمق بود

یا اینکه همیشه تنهایی رو انتخاب کردم

چی بگم ؟

تو این دنیا باید اماده بشی برای بازی ظالمانه

برنده جایزش چیست ؟

مرگ با زجر

جواب اشک های منو کی میخواد بده ؟

اشکهایی برای مردم بود !

پ.ن:یهنی کسی تو دنیا هست که منو بفهمه

سادس................. نه نیست

پ.ن:من بمیرم کی جای منو میگیره ؟

پ.ن:اگه بگم سه سال دینگه دنیا تموم میشه چی میگین

خودمم به اون شخصی که اینا رو میگه میخندم چه برسه به شما

پ.ن:مرگ واسه من پایانی نیست

 

 

اره من فهمیدمش.......

 

+ تاريخ شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:51 نويسنده میلاد توهم |

شاید ناامیدی باشه

اما من خسته شدم

خسته از حرف های تکراری

خسته از مسیر بی پایان

پسر قاطی کردم درست غلط رو دیگه از هم تشخیص نمیدم

شاید به خاطر اینکه به همه اعتماد دارم

شاید ارزشی نداشته باشم

اما ……

باید برای کسی مهم باشم

شاید

شاید هم نه !

خودم دیگه واسه خودم هم مهم نیستم

یه زمانی ارزو های بی پایانی داشتم

یادش بخیر………..

اما الان چیزی ازشون نمونده

درک کردن خیلی از حرفها برام سخت شده

دیگه مثل قدیما نمیتونم بخندم

شاید بخاطر اینه که احمقم

میخوام یه شونه پیدا کنم

روش گریه کنم

زندگی سخت شده

وقتی خودمو جای بابام میذارم

وحشت میکنم

بابایی که فکر سر ماه هست

حتی گذر زمان رو نمیفهمه

وقتی خسته میرسه خونه

وقت گوزیدن هم نداره

وقتی هم میگوزه خودش نمیفهمه یعنی صداشو نمیشنوه

چون افکارش یه جای دیگس

فکر نون دادن یه خانوادس

الان باید یه کاری بکنم

یعنی اگه بتونم کاری کنم

همیشه دوست داشتم یه قهرمان باشه

 اما میشم یه قهرمان با  خمیر بازی

ما درست زندگی نمیکنیم

تو گه کاری زندگی خودمون گیر کردیم

همه چی فرق کرده

یعنی یادم نمیاد تو این اواخر خندیده باشم

کاشکی همش خواب باشه

اوه یادم نبود دارم میگم کاشکی

پ.ن:اینجا ایران است

پ.ن:از اعتماد کردن به دیگران خسته شدم

پ.ن:خاطراتم یادم نمیاد ......کسی اونا رو ندیده

 

+ تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:9 نويسنده میلاد توهم |