خدایا میبینی ؟
حتی خودت می خوای منو زجر بدی
میبینی کسی پیدا نمیشه که منو بفهمه
همه به من میگن دیونه
من دیونه نیستم
من فقط بیشتر از حد میدونم
دیشب داشتم به اسمون نگاه میکردم
به ستاره هاش
به خودم گفتم
میلاد یعنی کدوم یکی از این ستاره ها مال تو
اصلا من ستاره دارم
شاید قراره من همیشه تنها زندگی کنم
شاید هم نه
ولی همه منو احمق فرض میکنن
نمیتونم خودم رو پیدا کنم
شاید افکارم رو گم کردم
تو فقط میخونی که میلادی وجود داره
هیچ وقت هیچ کس در هیچ کجا نتونست منو درک کنه
جایی که من بزرگ شدم
پول داری بوت میکنن
بعد شکارت میکنن
اگه به من باشه میگم تمام وجودم رو بگیر
من میدانم
میدانم برای هیچ کس مهم نیستم
مهم نیستم من فقط یه عروسک خیمه شب بازی هستم
چرا باید تو بیابونی زندگی کنم که حتی شن هاش واقعی نیستن ؟
پ.ن:هیچ وقت نوبتت رو به کسی نده
پ.ن:یه زمانی یکی بود به اسم توهم
میلاد توهم
خوب اگه یه زمانی بوده پس هنوزم هست
شاید یه روز دوباره ببینمش

نوشته شده توسط میلاد توهم در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت
وقتی داری تو یه صحرا راه میری
وقتی میفهمی تنهایی که به گذشته فکر میکنی
وقتی که تو صحرا یه نور میبینی
میری طرفش میفهمی یه توهم هست
اونجا تازه متوجه میشی که واسه هیچ کی مهم نیستی حتی خدا
من حتی تو تاریکی دارم دنبال یه ادم واقعیی میگردم
کاشکی بشه ادما خوب بشن ……..کاشکی
تنهایی زمانی میفهمی تمام اطرافیانت باهات خوب میشن
تازه میفهمی برای اهدافشون باهات خوب شدن
احساسش میکنم نفرتی که تو هوا جاریه
دیگه مثل گذشته فکر نمیکنم
تو سایه ها ی دیگران گم شدم دنبال نورم
ایا نوری وجود داشته
بعضی موقعا با خدا صحبت میکنم میگم :میدونم واست اصلا مهم نیستم
اما این دفعه نور رو نشونمون بده
مردم تو تاریکی به نور لامپ امید بستن
اه خدایا یعنی تو وجود داری ؟
هیچ وقت نفهمیدم چرا من تاریکی رو دوست دارم ؟
ترسی نیست که ازش بترسم
همه چیز غیر واقعیی شده
هیچ وقت نفهمیدم هدفم واسه زندگی کردم چی بود
صفحه زندگی داره ورق میخوره اما سفید
هی زمانی یکی جونشو واسه دیگران به خطر مینداخت
اما الان…………
پ.ن:میگن هرکی تو اسمون یه ستاره داره
من هرچی گشتم ستاره خودم رو پیدا نکردم
پ.ن:بیا پسر اخرش تموم میشه یعنی پوچی
پ.ن:زندگی دو روزه من توی روز سوم سر میکنم …

نوشته شده توسط میلاد توهم در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 8:39 موضوع | لینک ثابت
وقت تمومه
همه بهت خیانت میکنن
همه مثل یه اشغال زباله میندازنت دور
وقتی نیازت دارن دوستشونی
وقتی که نیازت ندارن جواب سلامتم نمیدن
لعنتیا همش به خاطر هدفشون هست
از زندگی خسته شدم
لعنتی زمان داره با من بازی میکنه
دارم ازش فرار میکنم میخوام زمان رو فراموش کنم
چطور میشه خندید در حالی که دنیا داره ازت انتقام میگیره
انتقام گذاشتگانمون ......
اخرین نفسم رو میگیرم
میخوام برم بین ادم نماها
برای زندگیم
برای سوالات بی پاسخم
یاد گرفتم تو زندگیم بکشم قبل از اینکه بمیرم
خیلی وقت از خودم می پرسم چرا من بدنیا اومدم
اما صدایی واسه جواب نمیشنوم
احساسسشون می کنم
مردمانی که امادن تا هم رو نابود کنن
بعضی موقعاها تو تنهایی مردن بهتره تا با تحقییر شدن
میدونی من ناامید نیستم
من حقایق رو میدونم
این شماین که اگه حقیقت رو بفهمید ناامید میشید
به زودی خواهی فهمید
به زودی
خیلی زود .............
پ.ن:دوست دارم به تیک تیک ساعت گوش بدم اما وقت ندارم
پ.ن:لعنتی حتی وقت ندارن واسه زمان وقت بذارم
پ.ن:شاید بزرگترین قدرت تو جهان زمان باشه

نوشته شده توسط میلاد توهم در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
روی ساختمون بود
تصمیم داشت بپره پایین
یه شیش طبقه بود
پسر داشت گریه میکرد
هیچ چیز براش مهم نبود
مهم نبود که دیگران دارن نگاش میکنن
مهم نبود که کجا داره راه میره
داشت فکر میکرد
چه ساده با احساساتش بازی شده بود
همهچی واسش بی معنی شده بود
داشت فکر میکرد چرا ادما جنبه محبت رو ندارن؟
چرا نمیشه به ادما رو انداخت؟
چرا همیشه باید تنها باشم ؟
چرا همیشه اونیکه بد شانسه منم ؟
چرا ما فراموش کنیم ؟
همیشه یه رویای به اسم بهشت با ما وجود داشت
شاید واقعا بهشتی وجود نداشته باشه
شاید باید پرواز کرد
به سمت تاریکی
پسرک بلند فریاد زد:پرواز کن و احمق نباش
پسرک تامل نکرد خودشو پرت کرد پایین
تنها چیزی که یادش میاد فقط فلش بک های زندگی بود
تمام خاطرات مثل ورق زدن کتاب جلوی چشمش گذشت
بعد فقط سیاهی مطلق
بعد تارکی پسرک رو گرفت
خواب برای همیشه
پ.ن:اینه ها به من دروغ نگین .......من دیونه نیستم !اما درختا دارن با هم صحبت میکنن
پ.ن:دنیا واصه همه ی ما نقشه داره .....همه ما
پ.ن:درک چیزایی که ندیدم واصم سخته ...کار من از لالایی گذشته

نوشته شده توسط میلاد توهم در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت
ادما وقتی واقعیت ها رو میفهمن که دیگه خیلی دیره
وقتی میفهمن که همش دروغه که دروغهایشون رو باور کردن
وقتی عاشق میشن که عشق از بین رفته
واصه ادما تنها چیز که مهمه قدرته
قدرت نیروی که بشه به همه نشون بدن که از همه سر ترن
اما کارشون بی فایدس
دنیا داره کار خودشو میکنه
ما یه بازیچه هستم واصه تغییر تاریخ
همونطور که اجدادمون بودن
ما نباشیم نقشمون رو میدن به شخص دیگه
پس چرا باید زنده بمونم
چرا؟
چرا ما باید متنی رو بخونیم که معنیش رو نمیدونیم؟
چرا ما باید فکر نابودی هم باشیم ؟
چرا باید بایدی وجود داشته باشه ؟
چرا زمین رو قسمت کردن هر قسمت مال یکی؟
چرا همیشه ما شخص بد شانس هستیم ؟
اونوقت یکی میگه :اون دنیا جبرانشو میکنی ........اونوقت بهش میگن :خفهشو تو چی از اون دنیا میدونی
شاید نباشه
پ.ن:از زمان میترسم
پ.ن:مرگ رو ما به وجود اوردیم مرگ وجود نداشت همه جاودانه بودیم
پ.ن:تبدیل شو به ادم بده ببین همه به پات میفتن

خواب
22 تا زن که توی باغچه دفن شده بودن پیدا شدن........
اسیب زیادی به اجساد رسیده بود پلیس باید شناسایی رو ............
گزارش پلیس حاکی از بیش از 100 زخم و زنده به گور شدن بود .........
سر و الت تناسبیش در یک سر خونه پیدا شده بود .........
او بدن مقدس را به ............اجساد توسط شخصی
اون با استفاده از یک اره ی کوچک سر مقتولین..........
تقریبا سرش جدا شده بود حتی چشمانش از حدقه ......
اینارو تو خواب یکی تکرار میکرد تقریبا همینا بودن
نوشته شده توسط میلاد توهم در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 8:7 موضوع | لینک ثابت
تنها دارم برمیگردم
از خونه خیلی دوره
دارم به زمین نگاه میکنم
قطرات بارون روی زمین جا میندازه
احساس تنهایی میکنم
احساس میکنم مهم نیستم
سوز وحشتناک سردی بهم میخوره
صدای خش خش برگ وقتی پام رو میذارم روی برگها واصم جالبه
صدای بادی که داره به درختها تازیانه میزنه
حالا بارون شدید شده
خیس شدم خیس خیس
نمیدونم دارم کجا میرم
دلتنگ شدم
دلتنگ اون زمانی که با دوستام بودم
دوستای بچه گیم
نیمه دیگم دوست داره ازاده شه
کاشکی زمان برگرده
برگرده به گذشته
اونوقت خیلی چیزها رو تغییر میدادم
درست و غلط رو قاطی کردم
نمیدونم انسان پاک کیه ؟
ایا واقعا انسان ها خوب بودن ؟
پس چرا اینجوری شدن ؟
داریم چی کار میکنیم خودمون رو نابود میکنیم
راه رو با بی راه قاطی کردیم
به خودم میام نزدیکه یه کوهم
بدونم واهمه ای تصمیم میگیرم به بالاش برم
میگن ادما توی اسمون یه ستاره داره
پس ستاری من کجاست ؟
چشمام خیس شده
از بارون نیست
دارم گریه میکنم
گریه میکنم اما میخندم
میخندم به ادمایی که سادن
دنیا یه بازی احمقانس کسایی توش برنده شدن که قواعد بازی رو زیر پا گذاشتن
اما من اصلا بازی نمیکنم من خیلی وقت پیش باخت خودم رو قبول کردم
بازی کردم خوشم نمیاد مخصوصا بازی که توش هیچ شانسی نداری
بگذریم
تقریبا به واستای کوه رسیدم تصمیم میگیرم برگردم پایین چون اینم مثل کارهای دیگم بیهودس
پ.ن:میگن زمانی که شیطان عاشق دختری بشه اگه از دستش بده واصش گریه میکنه
پ.ن:تنهایی یعنی قدرت خالص یعنی قدرتی که میتونه جهل رو نابود کنه
پ.ن:ما هنوز منتظر یه اتفاق خاص هستیم ................پس چی شد ؟

نوشته شده توسط میلاد توهم در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 7:19 موضوع | لینک ثابت
بعضی از مردم بدنیا میان که کنار رودخونه بشینن......
بعضیا با برق برخورد میکنن..........
بعضیا دارن به موسیقی گوش میدن..............
بعضیا هنرمندن....
بعضیا هم هیچی.......
بعضیا گیتار میزنن حتی با دو تا سیم......
بعضیا مثل شکسپیرن.......
بعضیا مادرن......
وبعضی مردم میرقصن......

پ.ن:اره اینم میشه
پ.ن:کی فکرشو میکرد ؟
نوشته شده توسط میلاد توهم در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت
دیگه هیچ وقت خوشحال نمیشم
خدایا ایا به راستی من در زمین چه میکنم
من دنبال چه هستم
چرا من باید زندگی کنم
هدف من از زندگیم چیه ؟
اینه اخرش بمیرم برم بهشت
اخرش همینه
ترس را حس میکنم
نگاه میکنم
به درونم
چیزی نیست نه امیدی نیست نه عشقی نه خوشحالی نه درد پس چیست درونم ؟
ارزو هام دارن پرواز میکنن
مثل احمقه دنبالشون میدوم که شاید بتونم بگیرمون
دیگه از دیگران نمیترسم
دیگران تنها چیزی که از من میخوان گرفتن فرصت های منه
تصویرم تو اینه بازتابی نداره شاید من توهم باشم شاید شما شاید همه ما
نیاز دارم کسی به من کمک کنن
اما دیگران از من محتاج ترن
ایا زندگی پس از این زندگی هست
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم اگه زندگی نباشه ما فقط امدهیم که نابود بشیم
هیچ وقت نمیخوام عاشق بشم حس احمقانه یی هست
اگه بخوام راستش بگم هربار که میخوام به یکی بگم دوستت دارم با یکی دیگه میبینمشون
افکارم رو گم کرده
من نمیتونم قهرمان باشم یعنی نمیخوام
مردم خودشون میخوان تو سختی زندگی کنن
شاید باید کمکشون کنم اما باز انگار نمیخوان از مغرشون استفاده کنن
چرا اطرافتون رو نمیبینید
چرا فقط از چیزایی که شنیدید و ندیدید رو باور میکنید
همش این بلا تقصیر قلب ما هست
بهش اعتماد کنید گمراه میشید
پ.ن:تنها یکی میتونه به ما کمک کنه اونم قدرتی به اسم مرگه
پ.ن:شاید تاریکی رو بشه با روشنایی محو کرد اما تاریکی قدرتش بیشتره

نوشته شده توسط میلاد توهم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت
بعضی موقها احساس تنهایی میکنی
دوست داری گریه کنی
دوست داری تنهایی بری کوه
دوسته داری از همه دور بمونی
همه چون اونا باعث اون حس شدن
وقتی بهت میگن تو یه احمق از پیش تعیین شده یی
می خوای از درد فریاد بزنی
میخوای فریاد بزنی چون هیچکی درکت نمیکنن
اما چرا باید خودم سته کنم دنیا من به این راه اورد
وقتی از طرف همه داری تحقییر میشی
احساس کوچیکی
وقتی بهت میگن احمق ، احمق
اونوقت دوست داری بمیری
ولی مرگم چیزی رو حل نمیکنه
فقط قدرت اونا رو بیشتر میکنه
وقتی تو روم وایمیسته میگه تنهام بذار
میخوام جلوش گریه کنم بگم عشق اسمونیت همین بود
بگم تو نبودی گفتی عشق اول اخرمی پس این پسر کیه
اما خلوتشون رو بهم نمیزنم سریع تنهاش میذارم
من راهم با بقیه فرق داشت
حداقل قبلا فرق میکردم
قبل از اینکه یه مرده متحرک باشم
اشکام میان رو زمین
زمین رو سیراب میکنن
حداقل زمین بهم اجازه میده روش حرکت کنم
حداقل به بهای مذرخفی
پاهام ازم میپرسن دوست داری کجا بریم
میگم هرجایی که انسانیت نباشه
پس حرکن میکنن
باد سردی بهم میخوره تنهاییم رو کامل میکنه
تا خودم رو پیدا میکنم رو تخته سنگ روی کوه وایستادم
به اسمون نگاه میکنن
ستاره ها رو نگاه میکنم
دستم رو دراز میکنم تا شاید بتونم بگیرمشون
بعد یه شهاب اسمونی میبینم
میگن اگه یه شهاب ببینی هر ارزویی که بکنی واقعیی میشه
پس من ارزو کردم
اخر دنیا نزدیک باشه
پ.ن:چرا همه چراغ ها تو ایران قرمزه چرا یکی حرکت نمیکنن ،چرا همیشه باید ادما پیاده برن
پ.ن:ادما یه جوری دوست دارن دیگران رو اذیت کنن
پ.ن:همیشه از بچگیم با بقیه فرق میکردم دیگران منو به چشم احمق میدیدم
همیشه وقتی معلم بهم میگفت چرا دریا رو سیاه میکشی بهش میگفتم چون پر از بدی شده
پ.ن:پس پیشگویی درسته دنیا رو خودمون نابود میکنیم

نوشته شده توسط میلاد توهم در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت
یه جا گیرت میندازن
دو سه نفرن
اولش میگی از پسشون بر میام
یکیشون که کلاه کاسکت نداره چاقو در میاره مزاره لب گردنت
میگه جیبتو خالی کن
تو هم خالی میکنی
تمام چیزهایی که تو جیبت رو ورمیدارن سوار موتور میشن میرن
حتی گوشیتو که خیلی زحمت کشیده بودی تا تونتسه بودی بخریش
اینجاست تمام معادله های ذهنت به انتقام میخوره
اینجاست نیمه گمشدت
تصمیم میگیری بد ترین بلا رو سرشون بیاری
کینه درونت تبدیل به یه اسطوره میشه
بعد از دو هفته پیداش میکنی
دنبالش میکنی
داره میره سمته خونشون
حالا خونشون رو پیدا میکنی
امارشو میگری میفهمی میفهمی فقط یه مادر پیر داره
یه نقشه شوم می کشی
فرداش وقتی از خونه میره بیرون
میره دم خونشون زنگ رو میزنی
دییینگ
کیه ؟
ببخشید خانوم چند لحظه میشه بیان پایین
در وا میکنه قبل از اینکه بگه چیکار دارین جلو دهنشو میگیری
میری تو خونشون بایه ضربه بیهوشش میکنی
یه چاقو از اشپزخونه بر میداری
بالای زن بیهوش واستادی فکر میکنی نمیدونم به چی ؟
بعد یه خنده شوم میزنی بعد با تمام بی رحمی تمام چاقو رو میکنی تو قلب پیر زن
قلبشو در میاری با میخی که تو جیبت داشتی میکوبی به دیوار
با خون پیرزن مینویسی ببین من چقدر بخشندم تو پولای منو گرفتی ولی من دلم نیومدقلب مادرت رو با خودم ببرم
بعد کمی فکر میکنه بعد با چاقویی که تو دستش بود رگ خودتو میزنی نمی دونم چرا شاید دیگه کارش تومو شده بود
بعد در حالی که به خونی که ازش میرفت نگاه میکرد
بعد یه صدایی امادهی که ببرمت
بعد یه مردی دید با کت شلوار سفید
بعد خندیدی گفتی بریم
پ.ن:بهتر نبود گوشی رو ازم نمیدزدیدی
پ.ن:خیلی وقت بود اپ عصبی نکرده بودم
پ.ن:باید یه تغیری توش بدم خیلی فیلم هندی شد
پ.ن:داستان اینجا تموم نمیشه

نوشته شده توسط میلاد توهم در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 8:41 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
کسایی که نمیکشمشون
"حکومت آزاد"
عشق تاریک
فیلم و سینما
ادمک چوبی
طراحي قالب اريانا
"فلسفه از نگاهی ساده"
همکنون
نویسنده پوج
DemoN
I miss you
حرف دل
دو طرفه
یه در به در
برنده و بازنده
طرف شب
.::...تیتانیا...::.
"چشمک"
::....::....::
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY